تبليغاتX
دختری از تبار باران
دختری از تبار باران


...حرف هایی هست برای نگفتن ، و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد...



+ نوشته شد یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 توسط "سارا" |



 

آدم هـا می آینـد

 

زنـدگی می کننـد

 

می میـرنـد و می رونـد ...

 

امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ تــو

 

آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه

 

آدمی می رود امــا نـمی میـرد!

 

مـی مـــانــد

 

و نبـودنـش در بـودن ِ تـو

 

چنـان تـه نـشیـن می شـود

 

کـه تـــو می میـری

 

در حالـی کـه زنــده ای
+ نوشته شد جمعه بیست و پنجم آذر 1390 توسط "سارا" |



 

خیاط خوبی ست خدا

اما

دل مرا، به عمد یا سهو،نمی دانم!!...

شاید بی هوا

تنگ به سینه ام کوک زد...

+ نوشته شد سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 توسط "سارا" |



 

 

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من

 

گر از قفس گریزم، کجا روم، کجا من؟

 

کجا روم؟ که راهی به گلشنی ندارم

 

که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من

 

نه بسته ام به کس دل، نه بسته دل به من کس

  

چو تخته پاره بر موج، رها... رها... رها... من

 

ز من هرآن که او دور، چو دل به سینه نزدیک

 

به من هر آن که نزدیک، از او جدا جدا من

 

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی

 

که تر کنم گلویی، به یاد آشنا من

 

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟

 

که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟

 

ستاره ها نهفتم، در آسمان ابری

 

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

 

 سیمین بهبهانی

 

 

+ نوشته شد چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390 توسط "سارا" |



 

باغبانی پیرم که به غیر از گلها از همه دلگیرم

کوله ام غرق غم است

 آدم خوب کم است

عده ای بی خبرند ،  عده ای کور و کرند و گروهی پکرند

دلم از این همه غم میگیرد

دلم از این همه بد میگیرد !

و چه خوب است  ...

 آدمی  ...عاقبت میمیرد.

+ نوشته شد دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 توسط "سارا" |



 

هیچ میدانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم؟

زانکه بر این پرده تاریک

این خاموشی نزدیک

آنچه میخواهم نمی بینم

آنچه می بینم نمی خواهم ...

 

+ نوشته شد دوشنبه پانزدهم فروردین 1390 توسط "سارا" |



 

 

آنچه می شناختم، نبود

 

 

        و  آنچه بود، نشناختم !!

 

 

+ نوشته شد شنبه بیست و هفتم آذر 1389 توسط "سارا" |



+ نوشته شد شنبه بیست و چهارم مهر 1389 توسط "سارا" |



 

ما چون ز دری پای کشیدیم ، ‏کشیدیم


امید ز هر کسی بریدیم ،‏ بریدیم

 

دل نیست کبوتر ، که چو برخاست نشیند


از گوشه ی بامی که پریدیم ،‏ پریدیم

 

 

+ نوشته شد شنبه بیست و چهارم مهر 1389 توسط "سارا" |



 

عجب صبری خدا دارد 

اگر من جای او بودم

 همان یک لحظه اول ، که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان

 جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

 بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد !

 اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .

 

 عجب صبری خدا دارد !

 اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامۀ رنگین

زمین و آسمان را ، 

واژگون ، مستانه میکردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم  

نه طاعت می پذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

 سبحۀ، صد دانه میکردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان  

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

 آواره و ، دیوانه میکردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

بگرد  شمع سوزان دل عشاق سر گردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را ، 

پروانه میکردم .

  

عجب صبری خدا دارد !

 اگر من جای او بودم

 به عرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که می دیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

 وارونه ، بی صبرانه میکردم .

 

عجب صبری خدا دارد !

 اگر من جای او بودم

که می دیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ، 

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ، 

در این دنیای پر افسانه میکردم .

 

عجب صبری خدا دارد ! 

چرا من جای او باشم

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ، 

با جاهل و فرزانه میکردم .

 

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

 

شعر از :استاد رحیم معینی کرمانشاهی

 

 

+ نوشته شد شنبه سیزدهم شهریور 1389 توسط "سارا" |




خدمات وبلاگی ها

قالب وبلاگ